شنبه 17 دی 1390
نوع مطلب :
راستش نمیخواستم زیاد این موضوعاتو تو وب پیش بکشم اما اامروز یک اتفاقی افتاد که خب از قبلشم یکم دلم گرفته بود قشنگ با این اتفاق اومدم تو اتاقم یک دل سیر گریه کردم!خب میدونین که من 15 سالمه
از موقعی که از اینکه کی مهربونه و کی بدجنسه سر در آوردم یکی فرشته بود برام در صورتی که اصلا آدم فرشته ای نیست!
وقتی تقریبا اوایل پنجم دبستان یکم بحث عشق پیش اومد اون فرشته تبدیل شد به پسر خوشگل و کم کم شد عشق!
اسمش مهرداده! خیلی خوشگل و خوش تیپ !عاشقشم! اگه کسی وبمو خونده باشه میدونه من علی نامی را دوست دارم ولی اینو بیشتر دوست دارم! اما چون علی را نمیبینم داغ دلم تازه نمیشه اما اینو هر دفعه میبینم کل زحمتام واسه فراموش کردنش هیچ میشه!
نمیدونین چقدر عاشق شنیدن صداشم. وقتی حرف میزنه قلبم یه حالی میشه اما به دلیل اینکه به شدت سگم حتی جواب سلامشم نمیدم. یعنی کلا اهل اینکارا نیستم . پسر زیاده دورم ولی به اونا که اصلا کار ندارم اینم تو دل خودم دوسش دارم! خونمون ویلاییه و عمه ام طبقه پایین زندگی میکنه و از توی حیاط رفت امد میکنه. گاهی اوقات مهرداد میاد اونجا پیشش منم پنجره اتاقم وسطه حیاطه! فقط گوشمو میچسبونم و صدای نازنینشو گوش میدم!
آقا عمو ام که باشه بابای ایشون تازگی ها زیاد خونه ما زنگ میزنه همش هم من اتفاقی برمیداشتم و از اونجا که خیلی دختر سربه زیری هستم دوست نداشتم با خودش فکر کنه چه دختره بی حیایی هستم که همش پایه تلفنم. امروز زنگ زدن شمارشون افتاد مامانم اومد گوشی را داد به من گفت تو بردار من حال ندارم ! منم گفتم نه خودت بردار. فکر میکردم عمومه!
آقا چشمتون روزه بد نبینه مامانم برداشت شروع کرد به صحبت کردنو گفت:" سلام مهرداد جان خوبی؟"
اصلا داشتم دق میکردم. اشکم در اومد!
پاشدم سریع اومدم تو اتاقم و کلی گریه کردم!
البته از اونجا که زیادی منطقی ام سریع به خودم گفتم خجالت بکش و فراموش کردم!
کلا منطق در من بیشتر از احساسه و همیشه کاری میکنم که احساسو تو خودم بکشم. ولی امروز فقط برای یک ربع خیلی حالم بد شد