تبلیغات
عاشقانه ها ، دلتنگی ها و روزانه های من
عاشقانه ها ، دلتنگی ها و روزانه های من
پنجشنبه 22 دی 1390

گناه دختر بودنم را بر دوش میکشم

پنجشنبه 22 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

قوی ترین زن جهان هم که باشی

وقتهایی هست که دستی باید لمست کند

تنی باید تنت راداغ کند

ولبی باید طعم لبت را بچشد..

مسافرترین زن جهان هم که باشی ....

خطی میخواهندکه بنویسدبرایش...

زود برگردطاقت دوریت ات را ندارم

زن که باشی درباره ات قضاوت میکنند...

درباره ی لبخندت که بی ریا نثار هر احمقی کردی

درباره ی زیباییت که دست خودت نبوده ونیست

درباره ی تارهای مویت که بی خیال از نگاه شک الوده ی احمق ها

از روسری بیرون ریخته اند..

درباره ی روحت...جسمت...درباره ی تو وزن بودنت

وعشقت قضاوت میکنند..

تونترس وزن بمان..احمق ها همیشه زیادند..

نترس از تهمت دیوانه های شهرکه اگه بترسی

رفته رفته زن مرد نما میشوی..

این روزها دلم اصرار داردفریاد بزند

اما من جلوی دهانش را میگیرم..

وقتی میدانم کسی تمایل به شنیدن صدایش ندارد

این روزها من خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام..

تا آرامش اهالی دنیاخط خطی نشود...




پنجشنبه 22 دی 1390

.

پنجشنبه 22 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

و در این بن‌بست کج و پیچ سرما


             آ تش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


                                      آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود


و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کر

....................
ابلیس پیروز مست 


سور عزای ما را بر سفره نشسته است


خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
 

آیین اهورایی

قدری نزدیکتر بیا!!!!


عزیزم بیداری؟؟


من از این آیه های آخر می ترسم

از این کابوسهای تکراری

از برفهای تابستانی و روشنفکرهای قلابی

بو کن !

       این سخنرانی بوی باروت می دهد و

                                        من را به یاد دفتر نقاشی کودکیم می اندازد    

آنجا که پر بود از جنازه و گلوله

                                   انگار صدای ضجه می آید این بار در دستگاه شور

در سال هزار و سیصد و حماقت

در تحریم حقیقت

سکوت تجویز می کنیم

و چه خوب نقاب رضایت بر صورتمان نشسته

چه خوب شد مادر بزرگ مرد و

                        پرپر شدن شمعدانیهایش را با بمب اتم ندید

رفت و ندید که بدتر از ترکمنچای هم هست

راستش را بخواهی

من از لحظه های بعدی این شعر می ترسم

آنجا که نشود حتی تو را دید

                         قدری نزدیکتر بیا در فاصله کانونی !...


اندکی کنار من بنشین

                        گاه دلم برای تمام چیزهایی که داری

                                                     تنگ می شود

حالا خوب نگاه کن، این مداد رنگی یازده رنگ است

بیا سبزمان را برداریم و به جایی برویم

آنجا که رنگین کمان جرم نیست

همانجا که موسیقی من

                          با آکورد گلوله ادغام نمی شود

آنجا که به جای اورانیوم افکارشان غنی ست و

                   کسی از ترس پلیس به دزدها پناه نمی برد

بیا به جایی برویم که بهای یک لبخند تو

پانزده ساعت کار من نباشد

  جایی که به ندای مردمش گوش می دهند و

                                رنگ نگاه تو امنیت کسی را به خطر نیاندازد

آنقدر دور شویم که خدا هم عضو هیچ حزبی نباشد

گرسنگان رای شان را نفروشند و ابرها سیاسی نبارند

 این ابرها؛

             ابرها

             کاش باران می بارید

پنجره را باز کن

اندکی کنار من بنشین

                         گاه دلم برای تمامی چیزهایی که ندارم

                                                                    تنگ می شود.


Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com




شنبه 17 دی 1390

چقدر خر بازی در آوردم

شنبه 17 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

راستش نمیخواستم زیاد این موضوعاتو تو وب پیش بکشم اما اامروز یک اتفاقی افتاد که خب از قبلشم یکم دلم گرفته بود قشنگ با این اتفاق اومدم تو اتاقم یک دل سیر گریه کردم!
خب میدونین که من 15 سالمه
از موقعی که از اینکه کی مهربونه و کی بدجنسه سر در آوردم یکی فرشته بود برام در صورتی که اصلا آدم فرشته ای نیست!
وقتی تقریبا اوایل پنجم دبستان یکم بحث عشق پیش اومد اون فرشته تبدیل شد به پسر خوشگل و کم کم شد عشق!
اسمش مهرداده! خیلی خوشگل و خوش تیپ !عاشقشم! اگه کسی وبمو خونده باشه میدونه من علی نامی را دوست دارم ولی اینو بیشتر دوست دارم! اما چون علی را نمیبینم داغ دلم تازه نمیشه اما اینو هر دفعه میبینم  کل زحمتام واسه فراموش کردنش هیچ میشه!
نمیدونین چقدر عاشق شنیدن صداشم. وقتی حرف میزنه قلبم یه حالی میشه اما به دلیل اینکه به شدت سگم حتی جواب سلامشم نمیدم. یعنی کلا اهل اینکارا نیستم . پسر زیاده دورم ولی به اونا که اصلا کار ندارم اینم تو دل خودم دوسش دارم! خونمون ویلاییه و عمه ام طبقه پایین زندگی میکنه و از توی حیاط رفت امد میکنه. گاهی اوقات مهرداد میاد اونجا پیشش منم پنجره اتاقم وسطه حیاطه! فقط گوشمو میچسبونم و صدای نازنینشو گوش میدم! 
آقا عمو ام که باشه بابای ایشون تازگی ها زیاد خونه ما زنگ میزنه همش هم من اتفاقی برمیداشتم و از اونجا که خیلی دختر سربه زیری هستم دوست نداشتم با خودش فکر کنه چه دختره بی حیایی هستم که همش پایه تلفنم. امروز زنگ زدن شمارشون افتاد مامانم اومد گوشی را داد به من گفت تو بردار من حال ندارم ! منم گفتم نه خودت بردار. فکر میکردم عمومه!
آقا چشمتون روزه بد نبینه مامانم برداشت شروع کرد به صحبت کردنو گفت:" سلام مهرداد جان خوبی؟"
اصلا داشتم دق میکردم. اشکم در اومد!
پاشدم سریع اومدم تو اتاقم و کلی گریه کردم!
البته از اونجا که زیادی منطقی ام سریع به خودم گفتم خجالت بکش و فراموش کردم!
کلا منطق در من بیشتر از احساسه و همیشه کاری میکنم که احساسو تو خودم بکشم. ولی امروز فقط برای یک ربع خیلی حالم بد شد




جمعه 16 دی 1390

خسته ام

جمعه 16 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

دیگه خستم
از همه چی! دلم میخواد یک روز صبح بیدار شم بدون مشغله فکری
یکشب بخوابم بدون استرس فردا
یک مهمونی برم که جمعه فرداش آزمون نداشته باشم
میخوام پسرباشم اصلا که راحت برم بیرون
که وقتی به مامانم میخوام میخوام فلانی را ببینم با یک حالتی نپرسه پسره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اعصابم داغونه بدجور. میخوام خودمو ثابت کنم. به همه
میخوام نمیدونم...
اصلا حال نوشتن ندارم
فقط حالم دیگه از درس و امتحان به هم میخوره
این بود حال این مدت من ............




شنبه 10 دی 1390

دوتا امتحان رفت پی کارش

شنبه 10 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

خب دوتاشو دادیم رفت
فاتحه مونم خونده شد
زبان فارسی و شیمی بود که جفتشم 20 شدیم مثله همیشه
حال نوشتن ندارم
کله داستان همین بود
کاری ندارین ؟ فعلا!




چهارشنبه 7 دی 1390

میخوام لج کنم

چهارشنبه 7 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

میخوام لج کنم
با خودم. با مامانم . با بابام . با مدرسه. با دنیا . با همه چیز
خستم دیگه از همه چیزو همه کس
چرا همه فکر میکنن من که 15 سالمه مشکلو دلتنکی ندارم؟ منم آدمم. خسته میشم. میخوام بزنم بیرون. بزنم تو خیابونا و فقط برم. تا به هیچ جا هم نرسم . میخوام همه منو ول کنن و فقط خودم باشم.خودم با خودم. خودم با آهنگام. چیکار کنم؟من اصلا اهله پسر بازی و اینکارا نیستم ولی میخوام با خونوادم لج کنم . میخوام برم ب یه پسر زنگ بزنم ببینم چی میشه؟ 
میخوام لج کنم و وسط امتحانا درس نخونم و حرص بقیه را در بیارم.
درکم کنین. درکم کنین. میخوامسر خودم یک بلایی بیارم که بقیه نازم را بکشن
میخوام منم نازکش داشته باشم
میخوام خودمو مثلا از پله ها بندازم پایین
یا برم اینقدر بیرون وایستم تا سرما بخورم . چهارروز فقط بخوابم
شایدم فرار کنمو برم تو یک خراب شده گم شم. ببینم چی میشه بعدش؟ مگه چیه؟ دلم میخواد اتاقم را بترکونم. میخوام داد بزنم . اربده بکشمو همه را خفه کنم/.. فشاره روم
دیگه نمیتونم تحملش کنم
دارم مچاله میشم
کمک خدایا
"خدا پاشو یک چندسالی باهات حرف دارم
خدا پاشو پاشو و نشو ناراحت از کارم
کجاهاشو دیدی؟ من تازه اول کارم
خدا پاشو من یه آشغالم باهات حرف دارم
خدا پاشو یه آشغال باهات حرف داره نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره؟"




دوشنبه 5 دی 1390

امتحان

دوشنبه 5 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

خب من چیزه خاصی نمیگم فقط اینکه امتحانا شروع شده و من دیگه وقت آپ کردن ندارم 
امتحانام تا آخر دی هست
نمیدونم تو این مدت آپ خواهم کرد یا نه
شرمنده
فعلا بای




یکشنبه 4 دی 1390

لطف حق

یکشنبه 4 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

این شعر لطف حق از پروین اعتصامی است
بی نهایت زیباست هرکی نخونه از کفش رفته.البته به معنیش خیلی دقت کنید


مادر موسی، چو موسی را به نیل
در فکند، از گفته‌ی رب جلیل 

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای 

گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب خاکت را دهد ناگه به باد 

وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است 

پرده‌ی شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان 

ما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی

در تو، تنها عشق و مهر مادری است
شیوه‌ی ما عدل و بنده پروری است 

نیست بازی کار حق، خود را مباز
آنچه بردیم از تو، باز آریم باز 

سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است 

رودها از خود نه طغیان می کنند
آنچه می گوئیم ما، آن می کنند 

ما، به دریا حکم طوفان می دهیم
ما به سیل وموح فرمان می دهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده
بار کفر است این، به دوش خود منه

به که برگردی، به ما بسپاریش
کی تو از ما دوست‌تر میداریش 

نقش هستی، نقشی از ایوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست 

قطره‌ای کز جویباری میرود
از پی انجام کاری میرود 

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم
ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم 

میهمان ماست، هر کس بینواست
آشنا با ماست، چون بی آشناست 

ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند
عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند 

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت
زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت 

کشتی ای ز آسیب موجی هولناک
رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تندبادی ، کرد سیرش را تباه
روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند
قوتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست اندکی است
ناخدای کشتی امکان ، یکی است

بندها را تار و پود از هم گسیخت
موج از هر جائی که راهی یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم ، آب برد
زان گروه رفته طفلی ماند خرد

طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله چون طومار کرد
تندباد اندیشه پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن
این بنای شوق را ویران نکن

در میان مستمندان ، فرق نیست
این غریق خرد بهر غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم بدان جانب مریز

امر دادم باد را ، کان شیرخوار
گیرد از دریا ، گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو
برف را گفتم ، که آب گرم شو

صبح را گفتم به رویش خنده کن
نور را گفتم ، دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی
ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم ، که خلخالش مکن
مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم ، که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش ، کودک است

گرگ را گفتم ، تن خردش مدر
دزد را گفتم گلوبندش مبر

بخت را گفتم ، جهانداریش ده
هوش را گفتم که هوشیاریش ده

تیره گی ها را نمودم روشنی
ترسها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
دوستی کردم ، مرا دشمن شدند

کارها کردند ، اما پست و زشت
ساختند آئینه ها اما زخشت

تا که خود بشناختند از راه ، چاه
چاه ها کندند مردم را به راه

روشنی ها خواستند ، اما ز دود
قصرها افراشتند ، اما به رود

قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزد ها بگماشتند از بهر پاس

جامها لبریز کردند از فساد
رشته ها رشتند در دوک عناد

درس ها خواندند ، اما درس عار
اسبها راندند ، اما بی فسار

دیوها کردند دربان و وکیل
در چه محضر ، محضر رب جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک
در چه معبد ، معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیه ضلال
توشه ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی ، شد بلند
شعله ی کردارهای ناپسند

وارهاندیم آن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ ، شد صید هوی

آخر ، آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی گنه ، نمرود شد

رزمجوئی کرد با چون من کسی
خواست یاری ، از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانی ها بزرگ
شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

برق عجب آتش بسی افروخته
وز شراری ، خانمان ها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد ، گشت پست و تیره رای
سرکشی کرد و فکندیمش ز پای 

پشه ای را حکم فرمودم ، که خیز
خاکش اندر دیده خود بین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ
تیرگی را نام نگذارد چراغ

ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر ، چون می بریم

آنکه با نمرود ، این احسان کند
ظلم ، کی با موسی عمران کند

این سخن ، پروین ، نه از روی هواست
هر کجا نوری است از انوار خداست




شنبه 3 دی 1390

خوش خبری

شنبه 3 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

سلااااامممممممممممممم
دوست لیییییییییییموییییییییییی ها
من الاننه به اندازه ماه قبل ولی خیلی خوشحالم! سری قیبل آزمون گزینه دو پنجم شدم تو مدرسه از بین 124 نفر و در ایتان 30 شدم.
اینبار به حدی سخت بود که مخم گوزید ولی اگه گفتین چی شد؟ اینبار هم هشتم شدم.توی کشور هم از بین حدود ده هزار نفر 130 شده رتبه ام. امتحان ریاضیم هم که هیچی نخونده بودم کامل شدم. الان توی دوتا آزمونی که تا حالا دادیم من تو کلاس اول بودم.
اما الانم دارم واسه ی شیمی فیزیک فردام خر میزنم و باید برم.
بااااااااااایییییییییییییی




جمعه 2 دی 1390

آیا زندگی اجبارست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جمعه 2 دی 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

راستش اینو نوشتم ولی خودم باهاش موافق نیستم.از نظر من زندگی اجبارست. ولی اینجا گفته زندگی اجبار نیست!من برعکسشو میگم یعنی:"شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد دلش از هر غمی آزاد بود"(جونم قافیهخاک تو سرم با این حس شاعریم)خلاصه که من اصلا با این موافق نیستم فقط چون خوشگل بود نوشتم.

شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!






شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباریست


دلش از غصه حزین بود و غمین


حال من می گو یم


زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست


که نشد بال زد و پرواز کرد


زندگی اجبار نیست

      

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است


تو عبور خواهی کرد


از همان پنجره ها


با همان بال و پر پروانه


به همان زیبایی


به همان آسانی


زندگی صندوقچه ی اسرار پرستو ها نیست

         

زندگی آسان است


بی نهایت باید شد تا آن را یافت

          

زندگی ساده تر از امواج است


پس بیا تا بپریم


و تا شبنم آرامش صبح


تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم


تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم





چهارشنبه 30 آذر 1390

ایمیل حسین تهی

چهارشنبه 30 آذر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

خب اینو براتون تعریف کنم که من حالم از حسین تهی بهم میخورد. دلم میخواست یکروز ببینم و بزنمش . چند وقت پیش وقتی مصاحبه اش را دیدم و اون ایمیلش را گفت ، محض احتیاط یادداشت کردم. گفتم یکروزی به درد میخوره . چند وقتی بود که دوباره رفته بودمتوخط هیچکس . آخه از نظر من هیچکس سومین که نه بلکه بهترین رپر جهانه . من کلا عاشق رپ هستم . آقا چندروز پیش رفتم یاهو گفتم بذار به تهی ایمیل بدم شاید جوابمو داد و از این طریق من هیچکسو گیر آوردم. با نا امیدی کامل بهش ایمیل دادم. تا دیشبل که داشتم به داداشم میگفتم نمیدونم چرا این چندشه جوابمو نمیده همونجا هم در حال آن شدنتو یاهو بودم.آقا هم آن شدم دیدم نوشته tohi fans . اصلا منوبگیر مثله فشفشه سه متر پریدم هوا. دلم میخواست جیغ بزنم. واقعا فکر نمیکردم جوابمو بده . کاش اون آدرس اینجا را داشت و میومد و میدید با جوابی که بهم داده تا چه حد خوشحال شدم. اصلا اشکام داشت میریخت. البته نمیدونم همه  ی ایمیل هام را خونده یا فقط همونیو که آخر فرستاده بودم. امیدوارم همه را خونده باشه  البته . خلاصه اینکه ز وقتی جوابمو داده عاشقش شدم. قبلا هم دوسش داشتم چون به نظر من یک آدم کاملا خاکی و دوست داشتنیه . اما واقعا به این نتیجه رسیدم که به ابن میگن آدم. خیلی مهربونه. یعنی خیلیئ با مرامه . هرکی دیگه بود کلی پشت پشم نازک میکرد اما اون جوابمو داد و با لحنی کاملا دوستانه هرچند که خب پیزی بود که به همه ی فناش میگه ولی همونا آن چنان دوستانه نوشتهبود که کلی حال کردم. از همینجا دستتو میبوسم تهی و میگم واقعا که خیلی باحالی .




چهارشنبه 30 آذر 1390

عاقبت دختری که خود را به جای پسر جا زد

چهارشنبه 30 آذر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

من این مطلب را گذاشتم چون بارها به این فکر افتادم که خودم را به جای پسرها جا بزنم و بیرون بروم. خیلی از اینکه مجبورم روسریو مانتو بپوشم عذاب میکشم . کلا از حجاب بدم میاد . عاشق سبک هیپ هاپم و دلم میخواد هیپ هاپ بپوشم اما چون دخترم نمیشه.بارها و بارها میخواستم با لباس پسرونه برم بیرون کلی هم نقشه کشیدم واسه اینکاراما بازم مامانم اجازه نداده. من مشکل خاصی مثله این دختری که اتفاقا هم سن من هم هست و اینجا در موردش گفتمندارم . همونطور که گفتم مشکلم کمبود آزادی برای دختر هاست . اما با خواندن این مطلب کاملا صرف نظر کردم .ترجیح میدم دخترونه بپوشم.

 

اینم از این داستان :

ساعتم ساعت ۱۰ صبح را نشان می داد که اتوبوس وارد شهر مشهد شد و دقایقی بعد در پایانه مسافربری توقف کرد. پس از چند ساعت سفر با اتوبوس احساس خستگی عجیبی می کردم و پشت سر هم خمیازه می کشیدم. من یک تاکسی دربست کرایه کردم و نشانی خانه عمویم را به راننده دادم تا مرا به شهرک طالقانی مشهد برساند. می خواستم مشکلاتم را با عمویم درمیان بگذارم و از او کمک بخواهم. اما افسوس که با درهای بسته در مسیر زندگی روبه رو شدم. «ساحل» که ۱۵ سال سن دارد در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد افزود: حدود نیم ساعت طول کشید تا از خیابان های شلوغ شهر عبور کنیم و بالاخره راننده تاکسی جلوی خانه عمویم توقف کرد. کرایه را پرداختم و از تاکسی پیاده شدم. ولی وقتی با دلهره و اضطراب زنگ در خانه را به صدا درآوردم خانمی میان سال در را باز کرد و گفت: آقای… چند ماه قبل این خانه را فروخته و نشانی جدیدی از او ندارد. با شنیدن این حرف مثل مجسمه در جای خودم خشک شدم و بدون خداحافظی به راه افتادم. پس از یک پیاده روی طولانی نقشه ای به سرم زد و تصمیم گرفتم در مشهد بمانم و دنبال عمویم بگردم. از فروشگاهی پیراهن و شلوار مردانه و از مغازه ای دیگر هم کفش مردانه خریدم و سپس یک ماشین کرایه کردم و از راننده خواستم مرا به نزدیک ترین پارک برساند.

تیپ پسرانه زدم
ساحل آهی کشید و افزود: پس از چند دقیقه در مقابل پارک کوهسنگی از تاکسی پیاده شدم. برای عملی کردن نقشه ای که در سر داشتم بلافاصله به سرویس بهداشتی پارک رفتم. نمی توانم بگویم که آن موقع چه حالی داشتم چون واقعا به سیم آخر زده بودم و به هیچ چیز جز فرار از خانه و آزادی از جهنمی که از آن رها شده بودم فکر نمی کردم. من اول موهایم را تا جایی که می توانستم با قیچی کوتاه کردم و لباس ها و کفش مردانه پوشیدم و تیپ پسرانه زدم. مانتو و شلوار خودم را نیز داخل سطل آشغال انداختم و در حالی که کلاه آفتابگیر روی سرم گذاشته بودم به راه افتادم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مورد توجه ۲ جوان شرور قرار گرفتم. آن ها با تردید به من نزدیک شدند و خیلی زود فهمیدند که مرد نیستم. برای همین هم با توسل به زور و تهدید قصد داشتند مرا سوار خودرو پراید خود کنند. در آن لحظه با ترس و وحشت پا به فرار گذاشتم. اما در یکی از خیابان های نزدیک پارک با خودروی سواری که پیرمردی راننده آن بود تصادف کردم. بیچاره راننده پیکان و همسرش با عجله پیاده شدند. ولی آن ها هم در همان نگاه اول فهمیدند که من تیپ پسرانه زده ام. این پیرمرد و پیرزن مهربان پس از آن که متوجه شدند آسیبی ندیده ام خیال شان راحت شد و چند دقیقه ای پای درد دل هایم نشستند. آن ها با نگرانی مرا به خانه خود بردند. با دیدن پیرزن یاد مادر خدابیامرزم می افتادم و نمی دانم چرا در کنار او و شوهرش احساس امنیت می کردم. آن ها که از شنیدن داستان زندگی ام خیلی متاثر شده بودند قول دادند تا جایی که ممکن است کمکم کنند. من آن شب یک شام درست و حسابی خوردم و حتی پس از پوشیدن لباس های دختر این خانواده که دانشجو است و در شهر دیگری درس می خواند همراه پیرمرد و پیرزن بیرون رفتیم. دیدن خیابان های قشنگ مشهد با حال وهوای خاصی که دارد باعث شد تا برای چند ساعت مشکلات زندگی ام را فراموش کنم. آخر شب بود که پیرزن به خانه ما زنگ زد و به پدرم گفت اصلا نگران دخترتان نباشید او در مشهد میهمان ماست، متاسفانه پدرم که خیلی عصبی و ناراحت بود تهمت های بسیار زشتی به پیرزن نسبت داد و حتی تهدید کرد که از دست او و شوهرش به خاطر آدم ربایی و فراری دادن من از خانه شکایت خواهد کرد.

دوباره فرار کردم
با این برخورد پدرم خیلی شرمنده شدم، ولی پیرمرد و پیرزن به رویم نیاوردند. آن ها دلداری ام می دادند که نگران نباشم و می گفتند پدرت حق دارد با نگرانی که برایش به وجود آمده این قدر ناراحت و عصبی باشد. تو برو استراحت کن تا فردا صبح از طریق قانون وارد عمل شویم و از پلیس کمک بگیریم. شنیدن این حرف دلم را لرزاند ولی در ظاهر گفته های آن ها را تایید کردم. من برای استراحت به داخل اتاقی رفتم و خوابیدم. صبح زود بود که با روشن شدن هوا از خواب پریدم. با عجله از داخل کیف پیرزن مقداری پول و گوشی تلفن همراهش را برداشتم و با پوشیدن همان لباس های پسرانه دوباره فراری شدم. چون جایی را بلد نبودم یک ماشین کرایه کردم و به پارک کوهسنگی رفتم. ساعت ۶ صبح بود که در حال پرسه زنی در پارک توسط پلیس به عنوان مظنون دستگیر شدم. افسر پلیس نیز در همان نگاه اول فهمید که تیپ پسرانه زده ام و به این ترتیب بود که به کلانتری انتقال یافتم. من در این شرایط راهی جز بیان حقیقت در پیش رو نداشتم برای همین هم با بیان داستان تلخ زندگی ام به سرقت پول و گوشی تلفن همراه از خانه پیرزن نیز اعتراف کردم. در این لحظه قطرات اشک در چشمان ساحل موج زدند و او با صدایی بغض گرفته به کارشناس اجتماعی کلانتری ۳۵ مشهد گفت: خودم را به شکل مردها درآوردم تا بلکه راه نجاتی برای رهایی از مشکلات زندگی ام پیدا کنم. قبلا هم گفتم دنبال عمویم می گشتم. راستش را بخواهید از زمانی که داخل اتوبوس نشستم و به سمت مشهد حرکت کردم فهمیدم کار خطرناک و اشتباه بزرگی مرتکب شده ام، اما هر چه با خودم سبک و سنگین کردم دیدم راه بازگشتی ندارم.

پدرم می خواست مرا بفروشد
ساحل در بیان داستان غم بار زندگی اش گفت: ۱۵ ساله هستم و تجربه یک شکست تلخ در زندگی دارم. راستش را بخواهید پدرم به مواد مخدر اعتیاد دارد و ۲ دامادمان نیز معتاد هستند. آن ها از راه دزدی خرج زندگی خود را در می آورند. طفلک مادرم آن قدر حرص و جوش خورد که دچار بیماری شد و ۳ سال قبل عمرش را به شما داد. ساحل اشک هایش را پاک کرد و افزود: ۹ ماه قبل پدرم با توسل به زور و تهدید مجبورم کرد با مردی ۵۰ ساله ازدواج کنم. ۳ ماه از ازدواجم نگذشته بود که او طبق نقشه ای که در سر داشت وادارم کرد تا با یک سری ادعای کذب مبنی بر این که شوهرم قصد دارد مرا به فساد اخلاقی و اعتیاد بکشاند تقاضای طلاق بدهم. با توجه به ادله دروغینی که پدرم برای اثبات این ادعا درست کرده بود طلاق گرفتم و او نیز مهریه ام را برای خودش نقد کرد. این پول مفت زیر زبان پدرم مزه داد و او دوباره تصمیم شوم دیگری برایم گرفت. اما این بار پدرم می خواست مرا به فردی عیاش بفروشد که از خانه فرار کردم و خودم را با هر بدبختی که بود به مشهد رساندم تا از عمویم کمک بگیرم. عمویم چند سالی است که به خاطر اعتیاد پدرم و اشتباهات مکرر او هیچ ارتباطی با ما ندارد.

پیرزن ساحل را بخشید
در حالی که کارشناس اجتماعی کلانتری ۳۵ مشهد با ساحل گفت و گو می کرد تلفن همراه سرقتی زنگ خورد. پیرزن که از پشت گوشی با نگرانی صحبت می کرد وقتی فهمید که ساحل در کلانتری است گفت: خودم گوشی را به او داده ام و زنگ زده بودم حالش را بپرسم. ساحل با شنیدن این حرف به گریه افتاد و از پیرزن خواست هرچه سریع تر به کلانتری بیاید. این زن به همراه شوهرش دقایقی بعد به کلانتری مراجعه کردند و به ساحل اطمینان دادند که به او کمک خواهند کرد. به دستور رئیس کلانتری جهاد مشهد و با پی گیری افسران گشتی این کلانتری موضوع به پدر ساحل اعلام و پس از انجام تحقیقات گسترده، عموی او نیز مورد شناسایی قرار گرفت و به کلانتری دعوت شد. این در حالی است که پس از انجام اقدامات قانونی لازم، ساحل تحت حمایت عموی خود که فردی تحصیلکرده است، قرار گرفت و پیرزن و پیرمرد نیز هم چنان قول دادند که در صورت نیاز به او کمک خواهند کرد.




سه شنبه 29 آذر 1390

خیلی نامردین

سه شنبه 29 آذر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

راستی یک چیزه دیگه
من از کسایی که تو وبشون آخر هر نظر مینویسن نظر بدین بدم میاد
اما کسایی هم که میاین وبم دیگه دارین نامردی میکنین
تقریبا آمار بازید وبم توی هفته ی دوم تاسیس که الان باشه در روز بیستاست ولی از اون بیستا هیچکی نظر نمیده
حلالتون نیست اگه بخونین و نظر ندین
در ضمن من اصلا از نظر خصوصی خوشم نمیاد خصوصی نظر ندین کسایی که خصوصی نظر دادن تا الان(که بهتره بگم هر کی نظر داده خصوصی بوده ) نظرشو پاک کردم.
پس نظر یادتون نره




سه شنبه 29 آذر 1390

باز آئینه خورشید از آن اوج بلند...

سه شنبه 29 آذر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

من عاشق اخوان ثالث هستم و اشعارشو دوست دارم 
این یکی دیگه از شعرای زیبای اونه
امیدوارم لذت ببرین
عاشقشم

باز آئینه خورشید از آن اوج بلند

راست برسنگ غروب آمد و آهسته شكست
شب رسید از ره و آن آینه خرد شده
شد پراكنده و در دامن افلاك نشست

تشنه‌ام امشب, اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
كاش از عمر شبی تا بسحر چون مهتاب
شبنم زلف ترا نوشم و خوابم نبرد

روح من در گرو زمزمه‌ای شیرینست
من دگر نیستم, ای خواب برو, حلقه مزن
این سكوتی كه تو را می‌طلبد نیست عمیق
وه كه غافل شده‌ای از دل غوغائی من

می‌رسد نغمه‌ای از دور بگوشم, ای خواب
مكن, این نغمه جادو را خاموش مكن:
«زلف, چون دوش, رها تا بسر دوش مكن
ای مه امروز پریشانترم از دوش مكن»

در هیاهوی شب غمزده با اختركان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ایست
برو ای خواب, برو عیش مرا تیره مكن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ایست

چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب ست
عشق در پنجه غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب, نبرد من و دل زین سبب ست

مرغ شب آمد و در لانه تاریك خزید
نغمه اش را بدلم هدیه كند بال نسیم
آه . . . بگذار كه داغ دل من تازه شود
روح را نغمه همدرد فتوحی‌ست عظیم




سه شنبه 29 آذر 1390

در من انگار کسی در پی انکار من است

سه شنبه 29 آذر 1390

نوع مطلب :
نویسنده :لیمو لیمویی

 در من انگار کسی در پی انکار من است 


یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است 


یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش 


می شود یک شبه پی برد به دل دادگیش 

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست 


راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست
 

اگر آن حادثه هر شبه تصویر تو نیست
 

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست
 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش 
 

عاشقی جرم قشنگی است بر انکار مکوش




  • کل صفحات: 3
  • 1  
  • 2  
  • 3